|
صدای زنگ تلفن لحظه ای قطع نمی شود . همه مسخ شده اند – هیچ کس جرات سلام گفتن بر این سفیر مرگ را ندارد . من کمی جرات پیدا می کنم . دستی پنهان گلویم را به سختی می فشارد . راه نفسم بسته شده است و هر لحظه ممکن است قلبم منفجر شود و از سینه ام بیرون بجهد . تمام نگاه ها به من است – تمام چشم ها از حدقه بیرون زده – تمام رنگ ها پریده ..... از آن طرف خط مردی با صدای سرد و عبوث اعلام می کند که از اوین تماس می گیرد و لحظاتی پیش اعدام انجام شد – فردا ساعت 9 صبح بهشت زهرا باشید و سپس صدای بوق ممتد تلفن ..........!!. در شرایط عادی – خبر مرگ را با هزاران تمهید به خویشان درگذشته می دهند – اما در دوران انقلاب – معیارها همه درهم ریخته – ملاحظات جای خود را به قساوت و خشونت سپرده . رخوتی در تمام استخوانهایم پرسه می زند . زبانم به کامم چسبیده – دهانم تلخ و خشک است – پس چرا زمان از حرکت باز نمی ایستد ؟؟!! آیا واقعا" دفتر زندگیش به پایان رسید ؟؟ صدای گلوله ها را می شنوم ... آتش می گیرم وقتی به اهانت هایی می اندیشم که به او شده – این تلخی ها را هزاران بار بزرگتر می کنم و به خورد خود می دهم ! آنجا به جان آمده از خستگی و درمانده از بی خوابی چه می کرده ؟؟!!
قبلا" به خاک سپرده شده بود ... بی هیچ تشریفاتی پیکر سرد و رنج کوفته او را – بدون آنکه مردم رهگذر و اهل محل و یا حتی دردانه پسرش – دستی به زیر تابوت بگذارند - در گورستان شهر بر خاک نهادند . من خاک گور را بر سر می پاشم و زار می زنم ... زاری هم تسکینم نمی دهد . گاه آدم به به بیهودگی عملی که می کند واقف است – اما با این همه – عمل بیهوده را تکرار می کند . اشگ می ریزم – شاید که موهبیتی باشد تا راه صبر را هموار سازد . کسی همراهمان نیست – از آن اندکی یار که به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد – کسی زیر لب نجواکنان به من می گوید : " فریاد را در سینه ات محبوس کن – اشگ مریز – از درون – سیلاب دیدگانت را فروبده – مگر نمی دانی – حتی اشگ برمزار او نیز یک جرم است " ..!! و من دندان خشم بر جگر خسته خویش می گذارم و تازه می فهمم که خشم با اشگ پاک نمی شود و دوباره زار می زنم و من خاک بر سر و روی خود می ریزم . " کریم - کریم مظلوم – خانه نو مبارک "
پس از سالها زندگی پر فراز و نشیب – پس از پیروزی ها و شکست ها – عشق های به کام و ناکام –دلتنگی های مکرر از سرنوشت محکوم به آن – بالاخره از او چیزی جز سنگی برگوری ناشناس که شب پره های حقیر و نیز سیاه دلان با تیشه زنی بر سنگ نوشته اش جز بر حقانیت و اعتبار او نیفزودند – باقی نمانده است هیچ کس نمی داند که اگر او در این حکم – جایی برای اعتراض می یافت – چه بود ؟ اما به احتمال قوی در این اعتراض می خواست خاطر نشان سازد که مضمون حکم به هیچ وجه فتوای شرعی نبوده است و هرگز بدان معنی نیست که او محکمه را به عنوان یک محکمه واقعی تلقی کرده است و حکم را در خور اعتراض پنداشته باشد .
( 1357 ) اینجا و آنجا شورش هایی کوچک و جزیی به وجود آمده که زود نیز از میان می رود ولی دوباره سر بلند می کند و این نشانه یک آتش افروزی پنهان است . دولت به آسانی در معرض بحث قرار گرفته – آشکارا درباره اینکه باید جنگید و یا آرام نشست جر و بحث می شود . صدای شلیک گلوله جدا جدا به گوش میرسد . شورش به تندی با یک دست سنگرها را ساخته و با دست دیگر تقریبا" همه مراکز دولتی را تسخیر کرده است . همه جا زد و خورد است . خلع سلاح ها این نتیجه را در بر داشت که جنگی که با ضربات سنگ شروع شده بود با ضربات تفنگ دوام می یافت . انقلاب یک عصیان و یک گرباد است – پیچ و تاب می خورد – می دود – می غرد – خرد می کند و از پا در می اندازد و وای بر کسی که این گردبادش ببرد و بدبخت آن کس که با آن در مصاف شود . گلوله باران تفنگ در می گیرد . بسیاری از افراد شتابان به سوی سراشیب ساحلی امن می روند. افرادی دیگر فریاد می زنند – مسلح می شوند . جمعی می دوند . برخی سرنگون می شوند . عده ای صاحب ویلاهای چند هزار متری می شوند . دسته ای می گریزند - عده ای پافشاری می کنند . خشم – آتش شورش را دامن می زند – همچنان که باد – آتش حریق را شعله ورتر می سازد . شاید که همه چیز با انقلاب آغاز شد اما هیچ کس نمی داند که " انقلاب از کجا آغاز شد " !! . و این معمائی است که تا ابد به عنوان یک راز باقی خواهد ماند !!! . هیچ کس به هیچ کس نیست – انگار صحرای محشر است . آدم ها به دنبال سرنوشت – شتابان می دوند و هیچ نمی دانند مشیئت – آنها را به کچا می برد ؟!! . در سایه انقلاب – شروط اجتماعی دگرگون شده اند – مثل این است که طبیعت روی موافق با آنچه آدمیان می خواستند بکنند نشان میدهد . هیچ چیز هم آهنگی شوم این مجموعه را ا برهم نمی زند . ستارگان ناپدید شده اند . ابرهای سنگین تمام آسمان را با چین های حزن انگیز پوشانیده است . بی باک ترین افراد در می یابند که دچار وحشت شده اند . دهانه غارهای وحشتناک باز می شود و ناگهان از زمین سرهای غول آسایی بیرون می آید - شاید همه چیز با آتش شروع شد - دود زبانه می کشد – ولع آتش زدن خاموش نمی شود . **** انقلابات بازوانی مخوف دارند - این بار این نامحرم به حریم مقدس خانه ما قدم گذاشت و قرعه فال به نام ما افتاد . محکم زد و خوب برگزید .... آری آتش به خانه ما هم رسید!! پدرم را دستگیر کردند ............. و اینک من با چشمانی اشگ ریز تماشاگر دستگیری مادرم نیز هستم . مادرم رفت و من و اشگ هایم ماندیم . می دانستم که اندوه و حزنش به اندازه غم من سنگین است . در میان سرمای کشنده این شهر پیچیده – زمین یخ زده و درختان بی بر – وقتی حمیت جوانمردانه ای نبود – با صدای خودم در میان درختان سرد و برهنه گریستم – حضور آسمانی او را حس کردم و برای رهایی هر دوشان از بند و اسارت لحظه شماری کردم . او مریم مقدس قلبم بود و به هر تار زلفش یک خورشید گره خورده بود . ای کاش کمی دستهای مهربانش نزدیک تر بود . سردم است و آنها نیستند . ذره ذره جان دادن هم مثل مردن با صاعقه – آدمی را می کشد .
روزهای گرم سپری می شد و موسم سرما فرا می رسد . در خیابان مردم دست ها را درجیب پالتو کرده اند و سر بر زیر افکنده و پی کار و زندگی خود اند . سنگ فرش پیاده رو اندکی خیس است و در کمرکش خیابان بوی نان داغ پیچیده . درون دکان هنوز خلوت است – صدای سیخ و پارو و گفتگوی بلند کارگران با یکدیگر به گوش می رسد . سنگک های تازه و خوش رنگ که چپ و راست بر پیکره دکان زده شده – حکایت از وفور نعمت دارد . حسن آقا شاطر – پشت دخل ایستاده – مردی باریک با قدی میانه – سیه چرده و با صدای نخراشیده که پیش بند چرکی را با بی قیدی به کمر بسته و به ندرت می خندد . دکان به علت نزدیک شدن شب رو به شلوغی میرود و او پیاپی نان به مشتری می دهد و پول را در دخل می اندازد . هیچگاه به یاد ندارم زمستان توانسته باشد برایم مثل باقی فصول دلبری کند . با شروع سرما برای پسرک پابرهنه و دخترک های بی سرپناه با آن لباسهای مندرس شان – برای پیرمرد سیگار فروش سرچهارراه که دست هایش را جلوی دهانش گذاشته و محکم ها ... ها ... می کند – برای تمامی آنهایی که آجیل شب یلدایشان آجیل مشکل گشاست و شلاق زمستان بر جسم نحیف شان چه بی رحمانه می تازد – زمستان دوباره از راه می رسد – با همان سرمای آزار دهنده – با همان بادهایی که مثل سیلی بر گوش آدم های ژنده پوش می نوازد و زمستان این بی رحم ضعیف کش با سرمای کشنده اش – استخوان هایشان را میلرزاند . چه خانه های کاهگلی و نیمه ویرانه ای که باد و باران زمستانی سقفش را فرو نمی ریزد و در این سیاه زمستان – اهالی اش به کجا می روند ؟؟ خانه همسایه از خودشان بدتر !!؟ زندگی مردم عادی اجتماع ما با شروع زمستان به یک تراژدی عمیق تبدیل می شود . حتی برای تمامی مخلوقات بی زبان خداوند : سگ ها – گربه ها – پرندگان – گیاهان – آرزو دارم که سال همیشه سه فصل داشته باشد و هر چه زودتر بهار بیاید. من خاطره ای دور را به خاطر می آورم . خاطره یک روز بهاری در دشتی سرسبز و هیجان کودکانه ای که در وجودم پر شده بود .که ناگهان در مقابل دو بوته تنهای گل لاله از حرکت بازماندم . لاله سرخ به حدی زیبا بود که مرا افسون کرد و بر جای میخکوبم ساخت . لاله به آرامی سر تکان می داد و من در قالب کودکانه ام تصور می کردم او از شادمانی زندگی در هوای آزاد یک دشت – سرمست شده است . اما اکنون هربار که این خاطره را به یاد می آورم به طور مبهمی احساس اندوه می کنم . احساس می کنم قضاوت آنروز من حقیر و کودکانه بود است . احساس می کنم لاله ای که با فشار نسیم سر تکان می داد در واقع اشگ می ریخت و سعی داشت – دل آکنده از اندوه خویش را به سوی شادمانی ناشناسی که امیدش را داشت – ببرد . زیرا لاله سرخ با همه زیبایی خویش – در آن دشت سر سبز – غریب و تنها بود . محرک اولیه نوشتن و کاغذ سیاه کردنم – همین غریبی و تنهایی بود . شیوه کارم در اصل ساده ولی در عمل سخت از آب درآمد . می خواستم حقیقت زندگی ام را – دلبستگی ها – دلزدگی هایم را – چیزی که به سیلاب بیشتر شبیه است تا گردش سنجیده قلم – برصفحات کاغذ – بی پروا بازگو کنم و در عین حال می دانستم که باید قدر و حرمت کلام و قلم را دانست . این دست نوشته ها شاید زندگی خیلی ها باشد اما تفاوت در این است که من هرگز قادر نبودم و شاید نمی خواستم – غصه هایم را آشکارا زار بزنم –اگر چه که گریه درون بس تلخ و سنگین تر است . در یک کویر که از انسانیت خبری نبود در جستجوی محبت به هر چشمه آبی که می رسیدم – سراب بود . کسی از اندوهم نکاست . همیشه همینطور است – اگر پناهگاهی نداشته باشی – غرورت به زودی در یک طوفان خواهد مرد و من بی تقصیرترین آسیب دیده این طوفان بودم که بیشترین مجازات هارا دیدم . در این میان – اولین و آخرین نبودم – غنچه های نشکفته دیگری نیز پژمرده شدند و میروند که تاراج بادهای جهنمی شوند – بدون هیچ فریادرسی . برای بسیاری از دردمندان – کلمات تسکین بخش – سخت زودگذر و ناپایدار است . پس باید که دل قوی داشت و در جاده سرنوشت قدم برداشت – چرا که هیچ چیز به اندازه روح جاده صادق نیست .!!
مامان بزرگ – تک ستاره شبهای بی فانوسم " معصومه خانوم " زنی در نهایت وقار و همدلی به اضافه صبر و توکل . وقتی به حرف می افتاد سخنش تمامی نداشت – به خصوص اگر شنونده ای را مشتاق می دید – می توانست ساعت ها حرف بزند . در حرف هایش مثل بود – از این ور و آن ور بود – حکایتهای تلخ و شیرین داشت و این اواخر از دردانه فرزندش که با مرگش داغی بر جگرش گذاشته بود . نیمه هایش در حالیکه از پا درد می نالید – زیر لب زمزمه می کرد " از بس ستاره کشتید – روی زمان سیاه است " بر بالینم می آمد – دست های پیر و چهره پر چین و چروک اش را که به دیواری زرد و کاهگلی می ماند بر موهایم می کشید و آنگاه قصه های غریبانه اش را برایم به همراه لالایی سر میداد و زار زار می گریست . می گریست برای آینده مبهمی که در انتظار من و برادرم بود – می گریست برای تنهایی و بی فریادرس بودنمان . و بالاخره در غبار سرخ و زرد یک روز سرد زمستانی با زندگی بدرود گفت . چقدر آنروزها بغضم تند به تند می ترکید – برای غریبانه زیستنش و برای بی کسی هایش . هنوز صدای پر مهرش در گوشم طنین انداز است . تا آخرین روزهای عمرش انتظار " کریم " را داشت . هیچگاه باور نکرد که جگرگوشه اش در این دنیا حتی سهم کوچکی برای زیستن ندارد . مادری اش را بین من و برادرم که به قول او بوی کریم را می دادیم تقسیم کرده بود . همیشه حرفهایی داشت برای نگفتن و ارزش واقعی او به حرفهای نگفته اش بود . تا دم آخر تبسم داشت . تکه ای از بهشت در این مرگ نمایان بود. روحش شاد – خدایش بیامرزد .
مثل همیشه – مثل همه شب – صدای پائی شنیده می شد . صدای پائی که بدان آشنا بودم و خوب می شناختمش . پدرم شمرده ولی محکم قدم بر می داشت . صدای پایش در سکوت شب و دو زنگ پشت سرهم . وقتی شب فرا می رسید و هیجان روز فرو می نشست ما گرد پدر حلقه می زدیم . پدرم در حالیکه به دو متکای سفت تکیه می داد و در حالیکه جرعه جرعه چای تلخ پررنگش را می نوشید به گوشه ای از حیاط که یک درخت تاک روی داربستی خوابیده و خوشه های انگور به مانند سینه های پر شیر از لای داربست آویزان بود – خیره می شد و تقریبا" تمامی حوادثی را که در جریان روز برایش پیش آمده بود را برایمان می گفت و به همین دلیل من همیشه این احساس را داشتم که همراه پدر – بزرگ می شوم و جریان تند تجربه های او به مغز من سرازیر می شود . اما من هنوز بسیار کوچکتر از آن بودم که بتوانم خصوصیات فکری بزرگترها را درک کنم . خیلی خوب می توانم او را همانطوری که در آن زمان بوده در نظر خود مجسم کنم . مردی حدود 42 سال سن – درشت اندام و بلند بالا – قوی و با نشاط که در حیاط آجر فرش خانه مان قدم می زد . درباره دوران کودکی خود به ندرت صحبت می کرد – اما از همان سخنان محدودش این موضوع برایم روشن بود که شرایط سخت زندگی او را مردی نیرومند و پرطاقت ساخته و اتکای به نفس به او آموخته . برای تمامی کسانی که او را می شناختند این نکته روشن بود که سرنوشت او چیزی جز آن است که به صورت یک انسان معمولی باقی بماند . از ابهتی خاص برخوردار بود – او برای کارهای بزرگ و جسورانه از استعداد عجیبی برخوردار بود – استعدادهایی که قادر به آفرینش افسانه بودند . او آزاده ای بلند نظر بود که لطف طبع و ظرافت خلق و صفای باطن را به همراه آراستگی ظاهر یکجا جمع کرده بود . قصه معراج شاهین راز بود قصد او از زندگی پرواز بود لحظه پایان او آغاز بود مرگ او خود آخرین پرواز بود ای خاک با تن درد کشیده او مهربان باش که جز مهربانی با خاک نداشت . روحی بلند داشت و روانی شاد و همین را از خود به یادگار گذاشت . در جایی زندگی می کرد که " دیدن " تاوان داشت – چرا که دیدنی ها بسیارند !!! ای خاک چنان که به او بنگری کوهی است بلند جایگاه و البرزی نژاد . آزاد زیست و سربلند و برای وطنش همین سربلندی و همین استواری را آرزو داشت . کوچک مگیرش که بزرگ بود . من عزیزترین و گرانبها ترین نازنینانم را به تو سپرده ام .
آبجی جان ( مادر مادرم ) آهسته و پاورچین در حالیکه پس از برداشتن هر گام به پشت و اطرافش می نگریست از پله ها بالا می رود و من خود را در کنج دیوار و در پناه تاریکی پنهان می کنم . سیاهی را با تیغ نگاهم می شکافم . لحظه ایی مردد می ایستم – از آن بیم دارم که متوجه شود که تعقیبش می کنم و دنباله کار خود را رها کند . در زیر نور ضعیف هلال ماه که تازه از پس ابرها رخ نموده – آتش سیگارش را می بینم که در تاریکی چون نقطه ایی روشن می درخشد و خونسرد به سیگارش پک می زند . از زمانی که به یاد دارم با ما زندگی می کند و زحمت تر و خشک کردن همه اهالی خانه به عهده اوست و این مسئولیت را بدون هیچگونه کم و کاست و یا حتی چشم داشتتی انجام می دهد . مادرم دو سال داشت که او بیوه شد و چرخ زنددگی را به سختی به دوش کشیده بود . پس از زیستن با کم نوبت زیستن با هیچ رسیده بود . هیچکس نمی داند که بعضی موجودات ضعیف که در فلاکت و شرافت پیر شده اند – از یک شاهی چگونه استفاده می کنند و این سرانجام به صورت یک هنر در می آید – از این گذشته - انسان وقتی که غصه دار است – کمتر می خورد !! رنج ها – دلواپسی ها – اضطرابات یک لقمه نان از یک طرف – مشتی غم و غصه از طرف دیگر – همه اینها دست به دست می دهند و سیرش می کنند . هیچ گاه ار آنچه بر او رفته بود گله ایی نداشت – حتی سوال در مورد این مقدرات را که چنین آشفته به این سو و آن سوی کشانیده بودش را کفر می دانست – تنها گاه اوقات – زیر لب نجوا می کرد : " بر مصببش لعنت " گوشه ایی از مهربانی هایش به من نیز می رسید – اما ظاهرا" عواطف انسانی اش فقط در چهارچوب عادت بود . و اما من که تمام وجودم از هیجان کودکانه نسبت به او سرشار بود – با وجود تمام کودکی ام – غم را در نگاه اندوهبارش احساس می کردم – نگاهی که تا قعر ضمیر کارگر می شد . گیسوانش نیمی به سپیدی گرائیده و نیمی دیگر سیاه است . چادر کودری اش را به خودش پیچیده و در حالیکه سبد آبی رنگی به دست راستش است از در خانه به آرامی به طرف نانوایی تافتونی آقا رضا و سپس به قصابی به راه می افتد - بین راه سری هم به آقا مصطفی بقال سر کوچه می زند تا چند شیشه شیر و یا کاسه ایی ماست بخرد . بعضی اوقات برای گوشمالی " آقا مصطفی چیت ساز " هم که شده به مغازه سعید آقا بقال می رود و هنگام بازگشت سبد را به دست چپ می گیرد – طوری که آقا مصطفی متوجه خرید " حاج خانوم " از رقیب بشود . درب را نیمه باز گذاشته – به همان آرامی که رفته بر می گردد . هنوز اعضای خانه در خواب اند . شعله سماور مس وارش را بیشتر می کند تا زودتر به قل بی افتد . چای را دم می کند و به هوای آب پاشی حیاط – اهل خانه را بیدار می کند . بوی کاهگل – بوی عطر گل ها – بوی چای تازه دم و بوی نان داغ تمام فضای خانه را پر کرده – مشتی یاس " رازقی " را می چیند و داخل یک نعلبکی سر سفره می گذارد – تا صبحانه خوردنمان تمام شود او برنجش را نیز آبکش کرده . هر کس به دنبال کار روزانه خود می رود – من می مانم و دو مادر بزرگ . آبجی جان – زنی با اراده ایی قوی – مستقل و خودرای – کاردان و دست و پا دار . گاه چنان صریح و بی پروا می شد که وحشت آور به نظر می رسید . مامان بزرگ ( مادر پدرم ) پیر زنی پر طاقت بود و صبور . موهایش مانند برف سپید و چشمانش به مانند دریای وجودش آبی . دستهایش – کلامش – نگاهش – همه مهربان بود و تنها دارائی اش از این دنیای به این بزرگی " کریم جان " یگانه فرزندش بود . انسانی بود آزاده و به تمام معنا خانوم خانوما . زندگی به چشم او " یک اسب پیش کشی " بود .
هر بار که باران می بارید – من بروی تخته سنگی میان دو درخت افرای تنومند کوچه می نشستم و در حالی که سر تا پا خیس شده بودم به رگبار تند و خشمگین باران می نگریستم و هر بار این سوال برای من پیش می آمد : " بین زمین تشنه و باران کدام یک باید از دیگری ممنون باشد ؟! زمین که همه زندگی خود را مدیون قطره های باران است و یا باران که وقتی از ابر جدا شد و سرگردان و متحیر به سوی پایین آمد و زمین – سینه خود را بی دریغ به روی او باز کرد و در دل خود جای داد !! " کدام یک ؟ باران یا زمین ؟؟ آفتاب گرم و دلچسبی در حال طنازیست . آسمان صاف و درخشان است و کبوترهایی که در زیر شیروانی خانه لانه کرده اند با سر مستی هر چه تمامتر به جنب و جوش آمده اند – مثل اینکه غریزه به آنها خبر داده که موسم شادی فرا رسیده . کودکان نیز مانند پرندگان نغمات خاصی برای بامداد دارند . مانند ساقه های جوان درخت مو که به همه چیز می پیچد – می کوشم تا همه را دوست داشته باشم و مورد دوست داشتن واقع شوم . خواب بر پشت بام های نمناک و در حریم پشه بندهای سفید و عطر محبوبه های شب عجب عالمی داشت . یک آسمان ستاره بود و خواب و خیالش . دلیل چشمک زدن ستاره ها را نمی دانستم و فکر می کردم با چشمان من بازی می کنند . یک چشمک ازمن و یک چشمک از آنها .... غرق شادی میشدم که اینقدر خوب جواب چشمک هایم را می دهند .
خورشید مال ما بود . قصه برای ما بود . دنیا به خاطر ما می چرخید و به همه می رسید . نان کم نمی آمد . باران پنجره ها را می شست . خورشید طلوع می کرد و همه آبرومند . زندگی آرام بود – امید بود – دارا انار داشت – آن مرد با اسب می آمد – آن مرد با اسب در باران می آمد . آن وقت ها ما ایرانی ها همه جا ایرانی بودیم – به صلابت کوه دماوندمان و به وسعت خلیج فارسمان . رنگ آن روزها رنگ غریبی بود و تو چون باد رها بودی و چون آفتاب مهربان و صمیمی و همچون باران سبک و رها . ما همه در گذشته زندگی مان یک کلبه آسمانی رنگ داشتیم . بچه که بودم همیشه توی دامن مادرم پنهان می شدم و یا ساعتها به دنبال او در خانه راه می رفتم . کاشی ها را می شمردم و گلهای قالی را جمع و تفریق می کردم و زمانی که هیچ چیز راضی ام نمی کرد با بوسیدن های مداوم و نوازش های کودکانه صدای مادرم را در می آوردم و عصبانیتش را برمی انگیختم که می توانست به خاطر کارهای زیاد خانه از محبت من صرفنظر کند . خانه جایی بود پر از عید و شیرینی های تازه – پر از بخار غذایی که آبجی جان هر ظهر برای ما می پخت و پر از کتک هایی که از او می خوردیم – البته ما این کتک ها را همیشه بعد از خوردن آلو و قیصی و نخودچی کشمش نوش جان می کردیم چون اکثر آنها را بدون اجازه می خوردیم و کتک به جای اجزه نامه یی که نگرفتیم بودیم محسوب می شد . خانه جایی بود پر از گل و سبزه و کبوترهای سپید و سگ هایی که می آمدند و پس از مدتی عضو فامیل مان می شدند و نیز گربه هایی که همگی بدون استثنا دوران نقاهت قبل و بعد از بارداری را در زیرزمین منزل ما می گذراندند . به یاد می آورم کوچه مان را " کوچه مازندرانی " و عصرهای تابستان که جلوی خانه مان را آب و جارو می کردیم و بوی کاهگل فضا را پر می کرد و بعد بوی خیار تازه . به یاد می آورم آن روزهای بی خیالی – بی خبری و بازی با بچه های همسن و سالم را که گویی خاطره اش مثل کورسوی ستاره ایی از اعماق آسمان در گذشته های دور دست – سو سو می زند . مردم مهربان کوچه مان که زندگیشان مثل گذر یکنواخت آبی در جوی – بی هیچ حادثه ای می گذشت و قلب کوچک و پر عاطفه شان مردی و مردانگی و خصلت های انسانی را دوست می داشت . تابستان گرمی بود و زمین له له کنان انتظار باران را می کشید و آسمان آبی در سرتاسر قلمرو خود حتی یک قطعه ابر را نمی یافت تا آنرا به روی شهر تشنه بفشارد . تمام روز آفتاب داغ – نور مستقیم خود را بر روی شهر می ریخت و مردم زیر فشار گرما نفس نفس زنان امید به پاییزی بسته بودند . سر شب هوا نفس می کشید – هوا خنک می شد و صدای جاروی " مش ابراهیم " رفتگر مهربان کوچه مان – شبها به هنگامی که ماه میان آسمان میرسید – جان می گرفت و به حرکت در می آمد و آوای محزون خود را مثل یک موسیقی سحرانگیز سر می داد .
در آخرین روزهای اسفند ماه که کم کم اندیشه نوروز در دلهای مردم نشسته - سبزه های گندم و ماش جوانه زده و پیاز گل نرگس ریشه دوانیده و صدای سبزی فروش دوره گرد که به پونه های وحشی پر عطر- و تربچه نقلی های آب زده خود داد " نوبر بهاره " سر میداد – در خیابان امیریه تهران به دنیا آمدم . خونه ما یه خونه قدیمی بود با سنگ فرشهای آجری – دیوارهایی بلند و سه حیاط تو در تو که با پله های سنگی کج و معوج از هم جدا میشد و باغچه هایی پر از درخت و گل و گیاه . هر جاشو که که نگاه میکردی یا بوته نسترن بود و یا گل اقاقیا که از تارمی پنجره اتاق ها آویزان بود و یا گل های خرزهره . صدای گنجشک ها و چه چه بلبل برروی شاخه های سنگین توت و سایه متحرکی از جنبش ملافه های سفید - برگ های سبک در سطح آب حوض – بوی آب تازه و بوی خاک خیس– دو کبوتر چاهی می آیند و می نشینند کنار حوض و من به آب خوردنشان نگاه می کنم – آب خوردنشان و شکر کردنشان . باغچه پر است از پروانه در ظهر روزی گرم – پروانه ها از هر رنگ و از هر اندازه چرخ می زنند و در آفتاب حمام می گیرند . مثل برق از این سو به آن سو می روند و در عمر کوتاه – در عمر بسیار کوتاه خود در میان گل ها می لولند . در صلاةظهر در زل آفتاب تند تابستان - پنجره ها باز و بسته می شوند و پرده های رنگ به رنگ نازک – دیده و نادیده . و من غرق در عالم کودکانه – فارغ از هر دغدغه ائی به بازی و شیطنت مشغول . خانواده ما متشکل بود از : پدر و مادرم – مادر مادرم ( آبجی جان ) مادر پدرم ( مامان بزرگ ) برادرم که تنها دو بهار را از من بیشتر دیده بود و نیز خواهری که ثمره ازدواج اول مادرم بود – انسانی دو شخصیته – از سویی با مهربانی کامل و از طرفی به حسادت تمام . مادرمان را دوست می داشت و می خواست تمام او از آن خودش باشد و در این میان من - برادر و پدرم برایش به راستی رقیبی به شمار می آمدیم که نصف عشقش را دزدیده بودیم – که عشق به شراکت بدتر از محرومیت از مادر برایش بود .
|
About
مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 Links
یک انسان واقعی - ژاله مهربان |